آرام بخش
  
 بلاگی که عاشقونه نیست.
 
فروردین 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385
همدمام

امروز یه صحنه ایی دیدم که انگار دنیا رو روی سرم ریختن با تمام

ساختموناش  که از سرم جز خون و مغزمو پوستمو با موهام چیزی نموند

خوب سخته که آدم ببینه بچش جلوش پرپر میشه.امروز صبح که

پاشدم برم مثلا صبحونه بخورم واییییییییییییی.بگو چی دیدم؟

دیدم هر ده تا بچم که البته یکیشم با هنر خودم پیوندی بود

کپک زدن.

منم آخه دیروز بهشون آب دادم تازه خودمم ندادم گذاشتمشون

خودشون آب بخورن طی حساب من باید دیروز آب میخوردن ولی

انگار اون آب پرتقال خالص که بهشون دادم کار دستم داده.درسته

زمستونه و کاکتوسا به آب پرتقال نیاز ندارن ولی من همینجوری

که خودم میخوردم به اونا هم دادم.گفتم یه وقت سرما نخورن

که انگار کپک زدن.تازه یکیشونم کرم افتاده میخورش؛یکی هم

خودشو لوس کرده.خلاصه بچه هامو چشم زدن.

آخه آدم اینقدر زحمت بکشه بچه به دنیا بیاره اونم کاکتوس

با اون همه تیغ بچه آدم با اون نرمی و لطافت مادر اشکش در میاد

وای به حال بچه کاکتوس.بی ادب شدم خاک بر سرم چه چرتو پرت

نوشتم شما به روی مبارک خودتون نیارین.

ولی جدی من دوسشون داشتم حالا اونا دارن میمیرن باید برم از

باغچه جلوی خونه خاک بردارم جاشونو عوض کنم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 6265


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سکوت خیلی هم سکوتم آرومو خانوم(همیشه آرزوم بود بهم اینا رو بگن)
شناسنامه کامل من...