امروز یه صحنه ایی دیدم که انگار دنیا رو روی سرم ریختن با تمام
ساختموناش که از سرم جز خون و مغزمو پوستمو با موهام چیزی نموند
خوب سخته که آدم ببینه بچش جلوش پرپر میشه.امروز صبح که
پاشدم برم مثلا صبحونه بخورم واییییییییییییی.بگو چی دیدم؟
دیدم هر ده تا بچم که البته یکیشم با هنر خودم پیوندی بود
کپک زدن.
منم آخه دیروز بهشون آب دادم تازه خودمم ندادم گذاشتمشون
خودشون آب بخورن طی حساب من باید دیروز آب میخوردن ولی
انگار اون آب پرتقال خالص که بهشون دادم کار دستم داده.درسته
زمستونه و کاکتوسا به آب پرتقال نیاز ندارن ولی من همینجوری
که خودم میخوردم به اونا هم دادم.گفتم یه وقت سرما نخورن
که انگار کپک زدن.تازه یکیشونم کرم افتاده میخورش؛یکی هم
خودشو لوس کرده.خلاصه بچه هامو چشم زدن.
آخه آدم اینقدر زحمت بکشه بچه به دنیا بیاره اونم کاکتوس
با اون همه تیغ بچه آدم با اون نرمی و لطافت مادر اشکش در میاد
وای به حال بچه کاکتوس. بی ادب شدم خاک بر سرم چه چرتو پرت
نوشتم شما به روی مبارک خودتون نیارین.
ولی جدی من دوسشون داشتم حالا اونا دارن میمیرن باید برم از
باغچه جلوی خونه خاک بردارم جاشونو عوض کنم. |